درباره نویسنده
مهسا ریحانی
کما
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خاطره از آینده
  • خاطره یا رویا
  • فرار
  • به زندگی من خوش اومدی ...
  • عطش دیدن تو سوزان است ...
  • عشق کامل
  • سیاه و سفید
  • سواد عشق
  • قصه
  • رویش دوباره
  • سالهاست ...
  • پل
  • از نقطه ها تا ما ...
  • و آسمان می چرخد ...
  • دوراهی
  • تسلیم
  • ماه و ستاره
  • گیس
  • اشک
  • خواب
  • بختک
  • ای گل تازه ...(وحشی بافقی)
  • بر مرده می تابد هنوز-سایه اوین
  • طاقت بیار رفیق
  • کودکی
  • نقطه
  • عالی
  • زمستان بی برف
  • پاییز
  • پاییز
کلمات کلیدی مطالب
  • پاییز (٤)
  • سکوت (۳)
  • گناه سیب (۳)
  • نقطه (۳)
  • صدا (٢)
  • آینه (٢)
  • ستاره (٢)
  • عشق (٢)
  • آدم برفی (٢)
  • خواب (٢)
  • خاطره (٢)
  • پل (٢)
  • شطرنج (٢)
  • سبز (٢)
  • فاصله (٢)
  • کما (٢)
  • خود سانسوری! (۱)
  • من یوسفم پدر! (۱)
  • دوراهی (۱)
  • الو (۱)
  • بختک (۱)
  • کامل (۱)
  • مدعی (۱)
  • اگر زمانه عاشق بود (۱)
  • میز 19 (۱)
  • نگران دستاتم مادر (۱)
  • زمستان است (۱)
  • وحشی بافقی (۱)
  • جنگلی (۱)
  • محارب (۱)
  • خودمونیم (۱)
  • هم دانشگاهی (۱)
  • spaces (۱)
  • ما را فراموش کن (۱)
  • شیر داغ (۱)
  • طاقت بیار رفیق (۱)
  • کمای پاییز (۱)
  • بی برف (۱)
  • گیس (۱)
  • سایه اوین (۱)
  • ای گل تازه (۱)
  • آسمان میچرخد (۱)
  • سفرت به خیر (۱)
  • سالهاست (۱)
  • کلاغ قصه (۱)
  • نامه ای از بی خبر(7سین) (۱)
  • آنسوی زمان (۱)
  • سهم من (۱)
  • کجایی فرشته (۱)
  • سلولهای خاکستری (۱)
  • دو قدم (۱)
  • شلاق مقدس (۱)
  • قهوه (۱)
  • کوری (۱)
  • مزاحم (۱)
  • م امید (۱)
  • فراموش شده (۱)
  • اتل متل (۱)
  • هوس (۱)
  • فرهاد (۱)
  • hello by lionel richie lyrics (۱)
  • کتاب (۱)
  • قفس (۱)
  • سواد (۱)
  • فال (۱)
  • آینده (۱)
  • گوشی (۱)
  • رویا (۱)
  • جمعه (۱)
  • روزگار (۱)
  • کوچه (۱)
  • بهار (۱)
  • فردوسی (۱)
  • مترسک (۱)
  • عاشقی (۱)
  • خانه (۱)
  • قصه (۱)
  • آفتاب (۱)
  • قول (۱)
  • حافظ (۱)
  • سیاه (۱)
  • معما (۱)
  • سیاه و سفید (۱)
  • کودکی (۱)
  • خزان (۱)
  • من و تو (۱)
  • پاکی (۱)
  • ماه (۱)
  • ما (۱)
  • سایه (۱)
  • نگاه (۱)
  • بازی (۱)
  • زمستان (۱)
  • فلسفه (۱)
  • فریاد (۱)
  • سیاوش قمیشی (۱)
  • آرزو (۱)
  • گذشت (۱)
  • نی (۱)
  • عطش (۱)
  • اشک (۱)
  • انتظار (۱)
  • سنتور (۱)
  • تو کجایی امشب (۱)
  • بازگشت (۱)
  • شاید اگر نوشته بودم (۱)
  • زنده به گور صادق هدایت (۱)
  • من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم پائولو کوئلیو (۱)
  • گرداب (۱)
  • wish you were here (۱)
  • صدای تو می آید (۱)
  • hey you (۱)
  • پل انگشتان (۱)
  • نمی خواهم (۱)
  • سفر۱۹ (۱)
  • فرار (۱)
  • پرواز ؟!!!! (۱)
  • پچ پچ (۱)
  • رمز و راز (۱)
  • نامه ی استاد شهریار به انشتن (۱)
  • نان و نمک (۱)
  • عالی (۱)
  • قافیه (۱)
  • coma white marilyn manson (۱)
  • صبح جدایی (۱)
  • کرم نارس (۱)
  • ز چه رو؟؟؟ (۱)
  • سهم (۱)
  • کوک (۱)
  • اعدام سکوت! (۱)
  • ساعت کهنه ی تقدیر (۱)
  • best mistake (۱)
  • goodbye my lover james blunt (۱)
  • داوودی (۱)
  • ناتانائیل (۱)
  • با تو ام (۱)
  • هه! (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
دوستان من
  • به چشم هاي خود دروغ نگوئيم خدا ديدني است
  • sangreal
  • پیاده رو
  • جدیدترین اخبار IT
  • روزبه جدیدالاسلام
  • دلتنگی های من و تو
  • روزهای آخر
  • عامیانه ها
  • کميته ی پی جويی آزادی دانشجويان در بند
  • گلهای کاغذی
  • یه روزی. یه جایی. یه کسی
  • محمد رضا عباس زادگان
کدهای اضافی کاربر


#FFFFFF
+*+ کما +*+
کما
خاطره از آینده
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠

 

 

 واسم خاطره میگی ...

                            از آینده ...

                                          از روزایی که نیومده ؟؟؟؟؟

نظرات ()



خاطره یا رویا
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

 

دنیای عجیبی دارم !!!

 تو را به رویا ندیده ...

 باید به خاطره بسپارم

نظرات ()



فرار
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

 

 

آنقدر زمینم زدی و تنهایم گذاشتی

تا دویدن و فرار کردن را آموختم ...

نظرات ()



به زندگی من خوش اومدی ...
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠

به زندگی جدیدم خوش اومدی

شایدم تو داری به من خوش آمد میگی

احتیاج به هیچ بوس و افسانه ای نبود

تا از کما بیدار بشم

...

نه

عاشق تر از اینم که بیدار بشم

به رویای من خوش اومدی ...

 

 

 

 

نظرات ()



عطش دیدن تو سوزان است ...
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

زمانه عجب سرابی ساخته است

عطش دیدن تو سوزان است ...

 

اگر این چشمها تو را هرگز ندید

یا که دستانم تو را لمس نکرد

اگر حتی آسمان چرخ نزد

 

اگر این خانه دگر خانه نشد

...

تو به دیدارم بیا

سنگر قلب مرا ترک نکن

باز موهایم را بباف و

به چشمانم پل بزن

 

در گوشم

طنین آب را  زمزمه کن

و

بگذار شمعی روشن کنم

باز هم نذر کنم

تا تو را زودتر ببینم در خواب

...

 

نه از این خواب

بیدارم نکن

فقط زمزمه کن

عطش دیدن تو  سوزان است ...

 

اگر  خاک مرا در آغوش گرفت

به پاکی و وفایم شک نکن

 

ریشه ام در خاک و چشمانم به در است

 و باز هم عطش دیدن تو سوزان است ...

 

نظرات ()



عشق کامل
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
خوشحالم که تو کامل نیستی ... ارنه ... شاید ... عشقم به تو ناقص می شد ....
نظرات ()



سیاه و سفید
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

من به سیاهُ سفید روزگار عادت دارم

تو ولی نه ...

 

این بازیِ تو . . .

 

قلبت را سیاه

موهایت را سفید

و

دستانت را خاکستری کرد

 

بازی با این مهره ها . . .

تنت را سوزاند و لبت را خندان کرد

 

که رسم هر بازی خنده و تکرار است

...

نظرات ()



سواد عشق
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

کتاب عاشقی ام را برای کسی گشوده ام که . . .

سواد خواندن عشق را ندارد . . .

نظرات ()



قصه
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

من از قصه تو خواهم رفت

 با تو راه را گم کردم

... من برای توام اما قصه  ... دست ما را دور کرد ...

من از چشمانت خواهم رفت ...

دست تو جای بهاری تازست ...

 من خزانی شدم و از سالهایت خواهم رفت ...

نظرات ()



رویش دوباره
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

انگشتانم هر روز به کلاغ قصه ها نان دادند ...

اما به خانه تو نرسید ... که نرسید !!!

نظرات ()



سالهاست ...
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩

سالهاست که موهایم را نبافته ای

در آرزوی دستان تو موهایم سفید شد

 

 

چشمانت یادم نیست

به دنبال اشکهایت سر در هر گودالی فرو بردم

خاک شدم

ریشه زدم گل دادم

 

به یاد بوی تو

تنم را بر باد دادم

 

ساقه ام با دست باد

بر مزارت افتاد

 

مادر برگ گلم

موی سفیدم را می بافی

تن شکسته ام را می شویی ؟

 

 ریشه ای نیست که برویم و سری نیست بر باد دهم

فقط لالایی بگو می شنوم . . .

در آرزوی دیدن تو

می سوزم . . .

خاکسترم را این بار تو بگو

. . .  

کلاغ قصه به کجا خواهد برد ؟

 

نظرات ()



پل
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

تقدیم به عشق مقدسم که  روحش با من گره خورده و همیشه با منه

 

 

تو که رفتی

...

من ته کوچه رو نگاه نکردم

ندیدم که  کوچه بن بست نیست

ندیدم که یه پل اونجاست

 

پشت دیوار مردم

تکیه کردم  ...  تا برگردی

 خوابم برد

 

دنبالت نگشتم و دنبالم نگشتی

اصلا نفهمیدم گمت کردم

 

الان نمی دونم کجای قصه ام

شاید تا لمس دوباره دستامون ۵٠ سال طول بکشه

شایدم نه ...

 

من ته اون کوچه منتظرتم

وعده ما اون سر پل

وعده ما ۵٠ سال بعد اون ور پل

شاید جهنم یخ دستام و آب کنه

 

لمس دستامون باشه اونور پل

 

...

 

نظرات ()



از نقطه ها تا ما ...
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩

این نقطه ها رو اگه  از صورت من و تو پاک کنی

این فاصله ها رو اگه برداری

دستهای من و اگه بگیری

به آینه اگه نگاه کنی

. . .

من و تو میشه  . . . ما

بدون نقطه بدون فاصله بدون حرف مردم

. . .

 

نظرات ()



و آسمان می چرخد ...
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

سفرت به خیر 

همکلاسی کلاس های گم شده

 

از جاده ها ی کاشان که می روی

 

 پشت سرت دانه بریز

تا کلاغها باغ را  گم نکنند

 

تو اگر یاد مرا پاک کنی

اگر از آسمان سنگی ات ستاره و نام مرا پاک کنی

 

نگاه جادویی تو  بر آسمان می ماند و ...

STARS

 

 آسمان  می چرخد ... باز هم سال دگر  می آید

نگاهت از آسمانم نمی رود

 نقطه ها بر آسمان می مانند ...

مشکی آسمان مرا می بیند ... در بر میگیرد ...

 

وباز هم آسمان می چرخد ...

 

 

 

با تشکر از محمد رضا عباس زادگان

عکس : محمدرضا عباس زادگان

منبع :

http://negarkhaneh.ir/PhotoDetail.aspx?PhotoID=75220


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دوراهی
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

 

یه راه کوتاه برای باهم بودن

یا

روزای طولانی بی تو بودن ؟

                                            اومممممممممممممم تو بگو آینه ...

Ayneh

نظرات ()



تسلیم
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

 

کسی که کل زندگیش رو خواب بوده

شرجی خاطره ها از خواب بیدارش نمی کنه

 

 

اونقدر سبزی آسموناش کورش کرده که خواباشم دیگه بیدارش نمی کنه

 

پنجرش و به پنجره های روبروش بسته و هیچ کتابی و باز نمی کنه

ابروهاش و به کودکیاش گره زده و دست تو هم گرشو باز نمی کنه

 

خط به خط ترکای دلش   اونقدر سیاه شده که مشت نامردا رو باز نمی کنه

 نه شکایتش به آسمون می ره و نه دستخطش و به پرنده ها میده

پرچین خیال سفیدش و به زمونه داده و سیاش نمی کنه

 

خواب مادری ندیده آه مادرونه می کشه و اشکهای نقره ای می ریزه

 پیشونیش خاک زمونه نخورده کاه گل و ستاره به بختش بدهکاره

 

پاییزار و می شمره و رو پاهاش برگها رو می کاره

تو سرما قهوه می خوره و بازم تو بیداری خواب می بینه

 

 

اشکاش به آینه نمیگه  چقدر خنده طلب داره ...

 به سلامتی آینه ...

 کسی که کل زندگیش رو خواب بوده ... شکستن آینه ها بیدارش نمی کنه ...

 

 

 

 

نظرات ()



ماه و ستاره
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

 

           دیدن عشق ماه و ستاره فقط از دور قشنگه

 

 

 

 

 

                     

 

                                              بینشون جز دوری و سیاهی چیزی نیست ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



گیس
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

دیشب گیسهایم را بافتم

نه امروز صبح بود

دستهایم پا به پای نگاهت تارها را می بافت

...

راهمان دور شده

راهمان بیشتر از یک کوچست

اما نور را دیدی

نزدیک تر از هر روز بود

...خمیازه نکش

شعر بخوان

....

شعرهایت زیباست 

نظرات ()



اشک
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

 بعضی لحظات نمی دونی  چیزی رو به دست آورذی یا از دست دادی ...

مثل اشکهات !

 

 یا ... دیشب که گریه می کردی ...

 

نظرات ()



خواب
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩

 

چوب حراجی زده ام تمام لحظه های گذشته ام را

 

نمی ترسم از هر چه داشته و نداشته ام

 

که ارزان نمی فروشم

 

می دانم به دیدن تو در خواب می ارزد ...

 

به رویای تو می ارزد ...

 

دورترینم ...

 

 

 

نظرات ()



بختک
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

بوی تازگی از لاشه کهنه ام می آید

 

گرچه تو از آسمان هم دورتری

 زیر آسمان دیگری ...

 

لکه ای در آسمانم پیدا شده که دیگر بختک نیست

آب است ابر است سایه است امید زندگی است

 

آسمان دستهایش را شسته و نشسته

خیسی دستانش کمای چند ساله ام را گرفت

 

 

باران به من از تو نزدیک تر است ...

نظرات ()



ای گل تازه ...(وحشی بافقی)
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

                       فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود

                      جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

                        ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

                        به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

                 من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

               موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

                  گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                    مردم، آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

                             تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

                          چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

                        شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

                     عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

                          دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

                            قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو

                        از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

                    از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

            بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

            ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم

                         کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

                        جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

                             که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

                           چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

 

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

                 چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

                  سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

                            از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

                         لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

 

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

                خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

                 طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

 

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محجوبی و آیین تورا بنده شوم

                         الله، الله، ز که این قاعده اندوخته ای؟

                       کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

 

اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم

                  خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

                  حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

                   خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

                  سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

نظرات ()



بر مرده می تابد هنوز-سایه اوین
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

 آفتاب

کاری به گناهات نداره

کاری به علم کسی نداره

کاری به ثروت نداره

از گذشتت هیچی نمی دونه

ازت هیچی نمی پرسه

همه رو به یه چشم نگاه می کنه و می تابه

زنده و مرده ...خس و خاشاک... گناهکارو بی گناه... محارب و عالم ... زمین و آسمون... زن و مرد ...دارا و ندار ... فرقی واسش نداره

Evin

اگه ما آفتاب کسی و سایه نکنیم اون به همه یکسان می تابه

بی هیچ منتی ...

...

 

نظرات ()



طاقت بیار رفیق
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

"...

طاقت بیار رفیق دنیا تو مشت ماست

طاقت بیار رفیق خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم

طاقت بیار رفیق داریم می رسیم

..."

نظرات ()



کودکی
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

      تو  راه برگشت به کودکی

 

       من به جای کوچه         تو رو گم کردم   . . .

نظرات ()



نقطه
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩

 

 

 

  تا حالا به نقطه های روی کاغذ فکر کردی ؟

من دوستشون دارم

...

        بعد اینهمه سال اونا هنوز وجود دارن و هنوز به دستای من نگاه می کنن ...

 

          dot 

نظرات ()



عالی
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

 

زندگیم عوض شده شاید اگه تو هم پیشم بودی می مردم

چون دیگه آرزویی نداشتم که به خاطرش زنده بمونم

ولی  ...

همین که گوشی هست

که دلش می خواد فقط چند ثانیه صدام و بشنوه برام کافیه

...

الو ... الو ...

 

نظرات ()



زمستان بی برف
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

winter without snow

با لحظه های من چیزی جز لحظه آخر نیست

گرفتار آخر قصه مان نخواهم شد

از ابتدا راه ما جدا بود

 

برفها رااز زمستان بردی که یادت نیفتم؟

من به یادتوام با آنکه  تو بی برف نیستی...

راستی تو چطور؟

تو به یاد چه می افتی آدم برفی؟

نظرات ()



پاییز
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

 

حتی وقتی برگهای زرد پاییز رو هم دیدی به  یاد من نیفتادی

 

ولی من چند ساله هر زمستون فقط به یاد توام

 

 

تازه فهمیدم چرا از سرما خوشت می اومد

چون تو سرما بیشتر دستاتو تو جیبت می کردی

بیشتر تنهایی پیاده راه می رفتی

و بیشتر از نفسهای خودت لذت می بردی

و  . . .

 کمتر به نگاه من توجه می کردی

 

نظرات ()



پاییز
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

 

 

       باز هم شکستیم

                      ای کاش برگای پاییز رو زیر پامون له نمی کردیم

 fall

 

 

نظرات ()



فراموش شده
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸

از انتظار متنفرم

 

 

بیا برای خودمون یه انتظار تازه نسازیم

 و  نگاهمون رو حروم ثانیه ها نکنیم

تو فراموش شده ای و ... من ... نابخشوده

 

 

 

 

 

نظرات ()



کمای پاییز
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸

...

 قلبم را به دستانت می سپارم

عشقم را زنده نگه دار

 

مسافرم

بازهم 

          به کمای پاییز میروم

 

اگر تو بخواهی زنده می  مانم

اگر تو بخواهی برمیگردم

 

و اگر نخواهی ... 

نظرات ()



ما را فراموش کن
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

 

 

      آدم برفی فراموش کن

 ما را   فراموش کن

 هر آنچه که  برایت نبودیم

Adamak Barfi

     رنگها را فراموش کن

فنجانهای شیر داغ را

آغوش گرم ما را

...

به پای ما آب شو

اشک بریز

 

ما تو را نگاه نخواهیم داشت و برایت اشک نخواهیم ریخت

 

!

یخچالهای ما پر شده

جا برای تو نیست

آدم برفی

 ما چشمانت را باز می کنیم

 هر چه می خواهی بشو

فقط نامی از ما نبر

و

فراموش کن 

 

 

 

 

 

نظرات ()



فاصله ها
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸

شاید بین این کلمات دنبال اسم خودت میگردی

شاید داری سر تکون میدی که چرا هیچ جا هیچ اسمی از تو نیست

...

 

  بین ما همیشه فاصله ست

من اینجا گم شدم و

تو همیشه تو فاصله هایی

...

فاصله هایی که هیچ کس نمی بینه

حتی خودت

 

 

نظرات ()



پاکی
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸

آرزو

من تورو پاک نکردم ... تو رو به گنجینه خاطراتم بردم

جایی که کوچیکه پر از خاکه ولی نمی ذاره هیچوقت از ذهنم پاک بشی

منو ببخش اگر تو را از دید مردم پنهان کردم

ببخش اگه به جای کوچیکی بردمت و تنها شدی

اگه خودخواهی من بوده    اگه سوء تفاهم تو بوده ...هر چی که بوده...  

 

میتونی منو نبحشی اگه فکر کردی

                         به جای پاکی  پاک کردن رو یاد گرفتم

نظرات ()



گذشت
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

برای تو

 

سخت گذشت

بی تو سختی ها سخت تر می شکست

ولی...

                    

 ای کاش نمی گذشت

دلم می خواست مثل همیشه می پرسیدی : "این روزها چطور گذشت؟"

افسوس که این روزها

 

مجال اشکی هم نبود

 

ففط می دانم

نبودی

 نگران اشکهایی که وقتی برایشان نبود

دستهایی که دستی برایشان نبود

مردی برایشان نبود

.......

نبودی نگران سادگیهایت نبودی   

نگران مرگ وفایت 

عاشقیهایت

.

.

.

نبودی  ... با من نبودی

 

 

 و ... گذشت!

 

 

 

 

نظرات ()



دیوار سبز
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

 

تقدیم به یک هم راز  آنسوی دیوار

 

 

به یاد یک پیاده روی ساده با صدای بارانی و سبز تو
و پاهای زخمی من
از ولیعصر تا فردوسی ...



از دور دستها صدایت می زنم 
نمی ترسم ... می دانم در سبزی غربت نخواهی پوسید
از سایه ها می ترسم
سایه های درختهای سبز
درختهای جوان و بلند
که فقط از دور با هم هستند

فقر سایه ها را خورده
نور کم داریم
و سایه ها بازهم گرانتر شده اند

هم دانشگاهی... تو را کم داریم
و
نوارهای ممنوع شریعتی را

از آنسوی دیوارها

 

 

Green Wall

 

 

برایمان دعا نکن

دعا و آه مادر زیاد هم داریم 

قلمت را بردار و بیا  که :

"فریاد تورو کم دارن این مردم"

 

بیا قول می دهم این بار خواندن را بلد باشم

میخواهم ترانه های مادری تو رادرک کنم 

میخواهم راس 5 انقلاب باشم 

کافه هنر !

شاید هم نیایی و تنها برگردم

مهم نیست

مهم اینست که عصری با تو بگذرد چه با یاد تو چه با خود تو

مهم با هم بودن است!

 

 

 راستی سازت هنوز هم تنهاست؟
 

یا که اینجا با ماست؟

 

 

بیا ...

می خواهم

بازهم برای هم از فردوسی کتابهای سفید بخریم

 تو  کتابهای مرا ببری و من اشتباهی کتابهای تو را !

و اشتباهمان وادارمان کند تا 5 ِ روز دیگری قرار بگذاریم

...

مسیر خلوت ما در راه گرفتن دوربین سیاه

دیگر خالی نیست

بارانی نیست

ولی هنوز هم سبز است

 

 

 

خلاصه آن دور دستها کنار  عکسهای غربت 

 

آرام ننشین و رویاهای ما را قاب کن  ! 

 

 

نظرات ()



قول می دهم
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸

                افسوس از

سالهایی که با تو نبودم

و ساعتهایی که با تو نفس نکشیدم

...

 

قسم می خورم وقتی تو را دیدم

چشمانم رابا آغوشت عوض کنم

قول می دهم

...

نظرات ()



خودمونیم
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

 

 

خودمونیم ...

چه راحت تموم شد ... فکر می کردیم نمی تونیم همدیگرو  فراموش کنیم ...

نظرات ()



سکوت
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧

دیگر از چه بنویسم ؟

این نوشته ها همیشه تو را خواندند

ولی تو هرگز آنها را نخواندی

sokoot

 

نظرات ()



مدعی_حافظ
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧

 

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

یا بی خبر بمیرد  در  درد  خود   پرستی

 

 

.

.

.

حافظ

نظرات ()



جنگلی
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧

تو دستات چیه ... ؟

نه نگو که ...

این تن من زخمی تر از این حرفاست که بندازیش

ارزش شکستن ندارم

بیا زیر سایه ی تنهاییم بشین و از تنهاییت بگو

یه آتیش روشن کن و گرم شو

گرم شو و برو

سوختن راحت تره

دستات و خسته نکن

 

 

تبرت رو بنداز جنگلی ...

نظرات ()



نگاه
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

ساکتم ...         ولی

نگاهت را حس می کنم

دور است ...

              دیر است ...

ولی ..  سنگین است !

 ...    

بس است دیگر !

نگاهت را بردار

بر مزارم سنگینی می کند !

 

نظرات ()



آدم برفی
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

سلام آدم برفی

کوه ها مرا نمی خواهند دگر

آخرین بار پرتم کردند

بیا به بام برویم

بیا باز هم بازی کنیم

ولی  بازی ها لطفی ندارد دیگر

چون من دگر برایت شیر گرم نمی آورم

دگر برایت شال نمی بافم

چون می دانم سرما را دوست داری

آدم برفی تو هم مرا نمی خواهی دگر

. . .

نظرات ()



زمستان است
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است


نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ی ی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

(م.امید)

نظرات ()



نگران دستاتم مادر
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

مادر

کارات و ول کن و بیا روبروم بشین

می خوام نقاشیت کنم

 چشماتو بکشم  ... اما

توش این غم نگاهت رو پاک کنم

 

 MADAR

 

میخوام دستات و بکشم و چین و چروکاش و نکشم

می خوام

یه دامن بکشم

که این بار تو سرت رو بذاری روش

می خوام یه کم نگرانی مادرانه بکشم

یه بهشت پایین پاهات بکشم

یه آغوش که همیشه آرومت کنه

یه سبد دعای خیر وسیب گلاب

می خوام   یه نگاه بکشم که چشم به راهت باشه

 

کاش میشد من مادرت بودم

 

 

مادر

به نظرت میتونم بکشم ؟

 

بیا بیا کنارم بشین  و  ... خودت برام بکش

نظرات ()



نی
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

یک چوب داشت و یک نی

چوپانی می کرد

چوب زدن بلد بود     اما نی زدن ... نه

گله ی ده پایین رو هم دادن دست اون تا بچرونه  !

نشست فکر کرد

دید اگه همرو چوب بزنه رم می کنن باید بشینه نی بزنه ...

بهتر اون بود یه سری و چوب بزنه ...   تا   مجبور نشه نی بزنه

...

nei

 

نظرات ()



کما
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

                     کما                . . .  

نظرات ()



فلسفه
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

 

یه عمر میگردیم و می پرسیم و می خونیم ...

که فلسفمون    چیه ...

تا آخر قصه رو  می خونیم و ... هیچی به هیچی !

غافل از اینکه فلسفه همون اول قصه ی مادربزرگه

"    یکی بود     یکی نبود   .  .  .    "

نظرات ()



میز 19
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧

تو همون پاتوق همیشگی ام

منتها روی میز شماره ١٩

به فال نیک میگیرم و بر خلاف همیشه قبل از نوشتن منو رو می خونم :

 

-غزل ایرانی

-شعر نیمایی

-سهراب تازه

-فروغ با آه اضافه

-شاهنامه غریب

-حافظ بی حافظ

-مثنوی مادی

-ریاضیات خیام

-باران مشیری

-مهاجرت سعدی

-.....

-....

-...

می بندم و ... بازهم مثل همیشه سفارش میدم :

یه لیوان بارون با آه و دود  اضافه ... شمع فراموش نشه .ممنون

نظرات ()



معما
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

  

دیدی آخر چون شدیم؟
از خود بریدیم    و     با مردم شدیم

 

این   بار   از آسمان برداشتیم و خود  امین غم شدیم

 

دیدی چطور عاشق شدیم؟

این عجب از اوست که ما ! آدم شدیم

 

بی حساب و از جمع  کم ها   .. کم شدیم

!

دیدی  آخر ما ندیدیم همدگر

من نفهمیدم معمای تو را بار دگر   ..!

نظرات ()



 
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

ک م ا

نظرات ()



سنتور ...
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

اون روز تنها برگشتم

 

تقابل نوتهای سخت ذهنم با نوتهای نرم سنتور

سخت بود    

SANTOUR

           خیلی    سخت بود

یه کشمکش موهوم

یه  تلاقی صدا ... و ...

اون جدایی نگاه

سخت بود

سخت بود

 ...

نظرات ()



فاصله
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

       

               شاید اگر فاصله یک قدم بود

 

 

       پای  چپم       به      راست  حسودی می کرد

نظرات ()



پاییز
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

گنه از پاییز نیست

گنه از ابلیسی است

 

که به من از تو می گفت

:

"بیا عاشق شویم

 

 

پاییز عاشق و زمستان فارغیم"

 

من عاشق شدم               ما فارغیم

 

نظرات ()



گناه سیب
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧

. . .

  من پشیمانم

            جسمم را بگیر !

من اگر سیب خوردم

من اگر نان خوردم

من اگر آتش را به بهشت آوردم

...

خود پشیمانم

جسمم را بگیر

از این دنیا ببر

...

من غلط کردم

کفرم را نبین

کیفرت را پس بگیر

...

نظرات ()



اگر زمانه عاشق بود ...
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

 

 

 

اگر عاشق بود

...

اگر زمانه عاشق بود

هر که را دوستش داشتم

با زمان   دور نمی کرد از من

...

نظرات ()



کما
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧

    کما

نظرات ()



شطرنج
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧

چشم را بر هم زدیم

دیدیم خاکستریم

خانه ما  سیاه و خود روی سپیدیم

 

با همه هستیم و با همه در جنگیم

یک آن با این    و      یک آن با آنیم

مات و منگیم

مات مات ...

مات صفحه ی شطرنجیم

...

safhe

ای اسب سپید   که سیه پوشیدی

ای شهزاده که سوار اسبی

با نگاهت خانه ام را مات کن

دستم را بگیر و لمس کن

مرا ببر تا آسمان

دستم را لمس کن با همان انگشتان

اینبار دستانم  را مات کن

از کنار صفحه دستم را بگیر

در کنار صحنه   دستم را بگیر

...

 

٧.٢٢

١۴

نظرات ()



کوری
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧

 

 

 

" ... فکر می کنم ما کور هستیم

                              کور ...اما ...بینا

                                   کورهایی که می توانند ببینند

                                                                اما نمی بینند ... "

                      

     کتاب کوری_ژوزه ساراماگو

نظرات ()



مترسک
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

 

 

هنوز هم خیال کن

مترسک باغ توام

 

matarsakk

 

خوش باش و در خیال خود

دیگران را هم خام کن...

 

بگو که با من می دوی

بگو که با من می پری

بگو که در تنهاییت دست مرا گرفته ای...

بگو که چشمانم اشک تو را می ریزند

بگو که شبها صدایم بهمت می ریزد

... 

بگو بگو... فریاد کن!

اینجا کلاغ بسیار است!

 

 

نظرات ()



فرهاد
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

باز هم یخ کردم

نیمه ی مرداد و... تن سنگی من

 

کاش جنس من از جنس تو بود

یک سینه و یک زخم و به یکباره به مرگ

 

کاش فرهاد به گورش رفتنی

تیشه اش را برده بود

 

فرهادی نیست

صدای تیشه ای نیست

زبان مردم است و تیشه خوردنم

...

18.5.87

1:48

نظرات ()



پس بده
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

 

...

عاشقی ات را پس بگیر

 

سادگی ام را پس بده

 

...

نظرات ()



من یوسفم پدر!
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

"من یوسفم پدر!

پدر برادرانم دوستم نمی دارند

پدر مرا همراه خود نمی خواهند

آزارم می دهند

با سنگریزه و سخنم می رانند

من خواهند که من بمیرم تا به مدح من بنشینند

آنان در خانه ات را به رویم بستند

از کشتزارم بیرون کردند

پدر!آنان انگورهایم را به زهر آلودند

پدر!آنان عروسکهایم را شکستند

آن گاه که نسیم گذشت و با گیسوانم بازی کرد

آنان رشک بردند و بر من شوریدند

و بر تو شوریدند!

پروانه ها بر شانه هایم نشستند

خوشه ها به رویم خم شدند

و پرنده بر کف دستانم فرود آمد.

 

با آنان چه کرده بودم پدر!

                                و چرا من؟

تو یوسفم نامیدی

آنان به چاهم انداختند

و به گرگ تهمت بستند

حال آن که گرگ مهربان تر از برادران من است.

 

آی پدر!

آیا من به کسی جفا کردم

وقتی که گفتم:(به رویا یازده ستاره دیدم

                        و خورشید و ماه را...

                        دیدم که بر من سجده می برند.)"

 

                                                                                     محمود درویش_کتاب من یوسفم پدر

                                                                            تقدیم به تویی که این کتاب را به من هدیه دادی

نظرات ()



خود سانسوری!
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧

 

 

دیدم  و  ای کاش   نمی دیدم  تو  را...

 

 

takhaiol

نه !

من آنچه را از  تخیل  مقدسم  تراوش می کند

با  کهنه دستمال عقل  پاک نمی کنم

آنچه هست   و   هر آنچه نیست

بر صفحه ام چکیده است

با آفتاب خرد نمی سوزم  تو  را

...

من خودم را سانسور نمی کنم

هر چه هست همینجاست

نوک ریز انگشتان

که به  تو  اشاره می کند

...

نظرات ()



مزاحم
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

چند روزی است مزاحم دارم

Mozzahem

مهم نیست و نمی خواهم بدانم او کیست!

 

باز هم تلفن!!!

این بار  به خودم شک دارم

 

به گمانم خودش است

وجدانم...

 

از نفسش فهمیدم

تند و کوتاه

گویی چیزی دزدیده

 

یک چیز مثل...مثل...پاکی!

نظرات ()



شلاق مقدس
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

-باز هم در بندم

به دادم برسید بی دردان

...

-مردانه به فریادم رسیدند

با لگد و زور کمر

- زمان این کارها به پایان رسیده

...

- باز هم زندان

این بار بی رندان

...

این بار من شاکی

-شاکی زن؟؟!!!

شلاق مقدس را بیاورید

...

-این بار  نشمردم

فقط خوردم

...

 

 

نظرات ()



دو قدم
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

دو قدم آمدنت هم غنیمت بود

سپاس که به خاطرم

بالهایت را بسته بودی

...

نظرات ()



دست
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

چه خوب!

تو به دستام نگاه می کنی

نه به مرکب...!

نظرات ()



سلولهای خاکستری
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

در کلاس خاکستریم
  کسی انشاء نمی نویسد
  کسی انشاء نمی خواند


  عید خود را چگونه گذراندید؟-
  خانم اجازه :عیدی نیست


  از کودکی خود بنویسید-
  خانم اجازه :ما هنور بزرگ نشدیم


  
  موضوع این هفته:سلولهای خاکستری-
 
  صندلیها خالی
  پای تخته همه شلاق به دست
  خانم اجازه:بنشین و بنویس
 

نظرات ()



کجایی فرشته
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

کجایی فرشته

؟

fereshte

مرا حیوان می خوانند

بالهایم چیدند

دم برایم بافتند

عورت به پایم بستند

برگ مویی هم نیست

سیب و گندم می دهند

دندان برای گاز زدن

دست پلیدی داده اند

برای بر خاک زدن

فرشته

دل من تنگ شده

آخر اینجا دل هم به جسمم داده اند

کجایی مهربان

پایم لنگ پریدن است

آخر اینجا پای هم به آدم می دهند

کجا رفتی پری

بیا و سحده ات را پس بگیر

نظرات ()



سهم من
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

این تو و این جای جای جان من
این من و این هر نفس آزار تو
رخت بگزار بگذارم در این خورجین چرک
گام بگزار بگذارم در این کوچه ی بکر
این زمان دیگر از آن ما نشد
این اذان دیگر امید جان نشد
رفتن و دل کندن و جان کندن
آه که دیگر به امید کاروانی هم نشد
چه نگاهی به سراب؟
چه گریزی ز زمان
رفتن سهم امید من است
و در این کشمکش ناهمگون

شوق پرواز به آسمان به دستان من است

بگزار بروم

پای به ره بگذارم

...

نظرات ()



برزخ
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیوانه از این چرخه و بیزارم از این بازی
تا به کی گویم از بهار  ؟؟!!


آسمان رنگ زمستان دارد!


و در این برزخ که پایانش به برزخ می رسد


تا به کی جویم خدایم؟
این سراب هم مردنیست...

نظرات ()



تقدیم به آنسوی زمان
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

 Sama

...

به چشمه ی جوشان تو شامی هم بس است

                                      که بنوشم   و   به  جامم  تو بریزی با دست

دست   تو  با   قلم    فرشتگان    چرخیدست

                                     من     کجا    و     قلم   و  چرخش   دست

...

نظرات ()



سیب!
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧

دانشمند  !

انقدر به آسمون نگاه نکن...apple

تا سیب حوا دوباره

 نخورده تو سرمون 

ببین چه جوری میشه رفت؟

نظرات ()



نان و نمک
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

لا لا لا لا لا لا...

نه خوابم نمی آید نخوان

قصه هایت را برای من نخوان

برو دگر اینجا نمان

 مرا دگر یارت نخوان

به خیال و خوابم هم نیا

حرمت نان و نمک

 نیست و نبوده است ریا 

برو دگر اینجا نیا

نظرات ()



قسمتی از نامه ی استاد شهریار به انشتن در زمان جنگ
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

shahryar 

قسمتی از نامه ی استاد شهریار به انشتن در زمان جنگ


.
.
.
*
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به التیام زخم ساکن کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به ره آور
نزاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
*
انشتن از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما محترم می دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را
*
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق بردار و حل این معما کن
وگر شد از زبان علم این قفل کهن واکن
*
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیدا کن


 
(دیوان شهریار ج۲)

نظرات ()



نامه ای از بی خبر
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧
آمدم...

...
 از آن ور کوه آمدم
پاهایم را در سرما گذاشته ام

به بهار ولی رسیده ام


چه خبر از بی خبر
؟
هنوز می گرید مادر؟

ببین چه آسمانیم
مرا ببین ببین
پدر
بزرگ شدم نگو نپر
نزدیک آشیانه ام
 
مادر برایم نذر کن
سفره ی

هفت سین رنگ کن
ببین مرا! گریه نکن

 اینجا کنار عکسمان...

 

نظرات ()



رمز و راز
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧
ramzoraz 

باز هم رمز جدیدی ساخته ای؟

 

 

  شاه کلیدش اینجاست

...اما رازی را سالهاست نگفته ای

...

رمز آن کجاست...؟

نظرات ()



پچ پچ
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧

این سکوت با گوشهایم آشناست

مثل نگاههای اول

...

pechpech

 

با گوشهای تو چطور؟

چیزی می شنوی؟

...

 گوش کن

 شاید چیزی بشنوی

 

 یک پج پج  یک بوسه  یک سیلی

شاید هم یک سال سکوت...؟

 

 

نظرات ()



شطرنج
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧

chess 

دقت کن!!!

 رابطمون تیره شده

خاکستری این بازی...سیاهش بیشتر شده

همیشه تو بازی من مهره ی سیاه رو دوست داشتم

اما!

 تو با سیاه بازی می کردی

 

نظرات ()



هیچی
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦

خیلی وقته از هیچی می نویسم

کاش بشه دوباره از چیزی بنویسم
سوژه زیاده
شاید خبر اینکه

 جمعه ی آخر سال
نصف ما تو ترافیک قبرستونا بودیم و
نصف دیگه تو صف رای دادن به مرده ها

 یا نه

خبر رفتن تو و... اومدن تو

یا دیدن سیاهای سر چهارراه

 یا تبدیل قلم به کیبورد

یا خبر کهنه ی دوری دوستان

و خبر ناگهانی غریبگی تو

بارونی که بعد مدتها اومد و

دوستانی که بعد از مدتها نیومدن

....

نه هیچکدوم از اینا تازه نیست

باز هم از هیچی می نویسم

...

... 

نظرات ()



جمعه
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦

...

و باز از تو می پرسم 
آیا دستانت مرا می شناسند؟
اگر آشنایم هستی مرا با خود ببر
آخر تو به مرگ نزدیک تری
شب فرمان بیداری داده
خوب دگر راهی نمانده تا مرز صبح 
برویم؟

سفر اول صبح

...ونرسیدن به غروب
نظرات ()



پرواز؟!!!!
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦

ghafas 

پریدم آسمان بالا نبود

...
برگشتم
قفسم را دیگری پر کرده بود

...

نظرات ()



هه!
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

کمی از من بنویس


می دانستم...!
نمی چرخد خودنویس؟؟!!


فراموش کن
...
ماهیچه هایت را بساز

...

نظرات ()



سایه
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦
به دنبال تو می آیم
من درون تو به همراه تو می آیم
من به راهت پاییز
من به دنبالت نسیم
من به روز چون سایه ات
وقت شب همسایه ات
تو در این شال و کلاه
من در آن پای فرار
نو نگاهت پرسش
من به دنبال جواب
من جوابم  پرسش
ما به دنبال جواب
من به خاکت چه کمم از سایه ات؟؟؟
باز نداری تو جواب!!!
دست من را بپذیر
کوله بارت را بده
تا به کی در سفری
من به دنبال تو ام
من به انتطارت می شمارم ثانیه
تو شمارش می کنی گامهای فاصله
تو چرا در خون من
من چرا در دور تو
بس کن دگر پایین بیا
هوس شب کرده ام
بیا و یک بار سایه شو
چه کم از نور و حضور و دورت می شود
این بار من آفتاب می شوم
بیا و سایه شو
نظرات ()



امشب...
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

تو کجایی امشب

 نکند گم شده ای

 یا که در خاطره پنهان شده ای

 به تمنای نگاهم برگرد

...

نظرات ()



با تو ام...
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦

برای من چه نوشته ای؟
مگر تو هم می نویسی؟؟!!
با قلم یا خودکار؟
من قلم را دوست دارم...
شعر هم می گویی؟
وقتهایی که می شکنی...؟
وقتهایی که عشقت می رود...؟
یا که وقتی خدایت جز نه به آرزوهایت نمی گوید؟
یا که وقتی هر چه می خواهی نمی شود؟
یا که هر وقت از زنده بودن بازیچه بودن سیری؟
یا که وقتی می فهمی بازی بر سر یک سیب بود
و تو به گناه ادرار آفریده شدی؟
با تو ام خدا!!!!!
می شنوی یا که هنوز داری می نویسی؟؟!

 

نظرات ()



صدا
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦

seda

این صدا با گوشهایم آشناست

همچنان که باران

همچنان که موجهاهمچنان که اشکها هم آشناست

آمدند و می روند و می روی ...همچنان ثانیه هاو به چشمت آشناست همچنان که ساحل

همچنان که جاده

همچنان که سایه ات هم آشناست

مانده اند و مانده ام و مانده ام...

 

نظرات ()



هوس
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

 havas

   برای تو
من فقط وقت هوس زیبایم
پاکم و از پاکی پرستشگاهم
هه~~~!
همان دستمالی که بر تخت سیاه افتادم
زنی که هر شب خیانت دیدم
 
من چه امیدی به عشقت دارم

؟؟؟؟!!!!

نظرات ()



برداشتی آزاد از کتاب مائده های زمینی
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

natali

 

 

{...

ناتانائیل! آخر کی همهء کتابها را خواهیم سوزاند؟؟ برای من " خواندن" اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست؛ می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است!

...}

                            برداشتی آزاد از کتاب "مائده های زمینی" اثر آندره ژید

نظرات ()



داوودی
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

davoodi


                   ...تو کجای قصه ای؟
                                         بی سفر آخر چگونه رفته ای...؟
                من نذر کردم یک سبد داوودی
                                        تا تو بیایی و بگویی که بر میگردی....

نظرات ()



قفس
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

 

ghafas

عاقبت در قفس این آموختم
فاصله این میله و آن زندان نیست
فا صله آن قلب سنگی است...

 که دگر از فاصله ها غمگین نیست

...

نظرات ()



GOODBYE MY LOVER
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

goodbye my lover

Did I disappoint you or let you down
Should I be feeling guilty or let the judges frown
'Cause I saw the end before we'd begun
Yes I saw you were blinded and I knew I had won
It may be over but it won't stop there
I am here for you if you'd only care .
You touched my heart you touched my soul
You changed my life and all my goals
And love is blind and that I knew when
My heart was blinded by you
I've kissed your lips and held your head
Shared your dreams and shared your bed
I know you well, I know your smell
I've been addicted to you

Goodbye my lover
Goodbye my friend

You have been the one
You have been the one for me

I am a dreamer but when I wake
You can't break my spirit - it's my dreams you take
And as you move on, remember me
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine
And I love you, I swear that's true
I cannot live without you

Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me

And I still hold your hand in mine
In mine when I'm asleep
And I will bear my soul in time
When I'm kneeling at your feet
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
I'm so hollow, baby, I'm so hollow
I'm so, I'm so, I'm so hollow

Artist: JAMES BLUNT Song: GOODBYE MY LOVER Album: CHASING TIME: THE BEDLAM SESSIONS

 

نظرات ()



...
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
mistake
نظرات ()



فال
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
faal
بعد از آنهمه فال خراب...به جدایی فال گرفتم این بار خوب آمد
نظرات ()



ساعت کهنه ی تقدیر
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

Oo

نظرات ()



اعدام سکوت!
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦

نه!سکوت جایز نیست


روی سکویی می روم
می نویسم از باد
نگاهم را تا بلندای پنجره بالا می برم


!...به دارش می آویزم!


آنگاه دیگران نگاهم می کنند و

سکوت می کنند...!

نظرات ()



کوک
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

چه شبی بود امشب...


گل سرخ بر مزارم آوردند


و مرغان سحر لالای شبانگاه گفتند


امشب خورشید در کنارم خوابید


و به روی سنگم فرهاد می کوبید ...


گویی از زمین کنده شدم...بال زدم دور شدم...


نه ...نه...


گویی بی سبب زنده شدم...کوک شدم....

نظرات ()



سهم
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

   

                کمی از آسمانم پاره شده
                          کمی از سهم زمینم کنده شده
                                       سیبی از بالا افتاده و
                                                    قبری در زمین کنده شده

                                   . . .

نظرات ()



ز چه رو؟؟؟
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

      ...بی خبر از من و رازم به کجا می نگری؟؟؟

                       امتداد چشم تو عمق تباهی من است....

نظرات ()



کرم نارس
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
یاد مکن گذشته ام
پیله ی تنگ و تیره ام
اینکه به پای بی کسان گذشتم از همه کسم
یاد مکن مکن از آن فریب
جام لذیذ بی نصیب
امید و عشق باطلی که گرد من قفس تنید
یاد نکن از آن قفس
سردی و آهنگ نفس
یاد نیار زمانه ام
چرخش دور پیله ام
رنج به تو رسیدنم
هیچ نبود مگر عبث
از من و سقف پاره ام
پریدن و شک و یقین
تو را نصیب پرواز شد
!من کرم نارس بر زمین
مرا دگر یادت نبود
جز گل و اوج آسمان تو را دگر جایی نبود
!
یاد مکن از آن شکست
بال شکسته از هوس
که هر چه بوده ام بس است
!
بس است مرا عشق و هوس
بس است مرا رنج قفس
هر چه ز تو کشیده ام
بی تو به تو رسیدنم
!!
نارس به تو رسیدنم
!
شاید خوراک تو شوم
یا که شاید نوک منقار کسی
بر اوج آسمان شوم
!!...
نظرات ()



صبح جدایی
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

عشق در اعماق گسل زیباتر است

و اگرعاشق شویم در دورتریهای زمان دلمان راحتتر است

و درون مرز پیوند به شام

صبح دیدار جدایی بهتر است

...

نظرات ()



COMA WHITE_MARILYN MANSON
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

 

 

Something is cold and blank behind her smile
She's standing on an overpass
In her miracle mile
"
You were from a perfect world
A world that threw me away today
Today to run away
"
A pill to make you numb
A pill to make you dumb
A pill to make you anybody else
But all the drugs in this world
Won't save her from herself

Her mouth was an empty cut
And she was waiting to fall
Just bleeding like a polaroid that
Lost all her dolls 
 (coma)

:
"

You were from a perfect world
A world that threw me away today
Today to run away
"
A pill to make you numb
A pill to make you dumb
(chorus repeat)

Title: Artist: MARILYN MANSON Song: COMA WHITE Album: LAST TOUR ON EARTH 1999

نظرات ()



اتل متل...
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦

راهی نیست
تا که پایی باشد
بنشین کنار من :

(...هاچین و واچین... یه پاتو واچین...)

 

 

نظرات ()



قافیه
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦

Emshab in ghafie ham,tang amad

...

نظرات ()



سکوت
نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

Dar e'teraz be boodane Khish SOKOOT mikonam

نظرات ()



گناه سیب
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
او صدایم نشنید
او به رفتن میرفت
آسمان گویی نگاهم میکرد
چرخ پیروز صدایم میکرد
...
ز چه رو صبح دگر برخیزم
؟؟؟
بی سبب بهر که آخر به غروب اندیشم
؟؟؟
سهم من از گنه سیب بی گنه سوختن است
؟؟؟
وای بر جا و مکان
وای بر چرخ و زمان
وای بر بی ثمری
وای بر بی سببی
...
...
نظرات ()



سفر۱۹
نویسنده: مهسا ریحانی - جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

.

.

.

تو کجای قصه ای ؟ بی سفر آخر چگونه رفته ای؟

آسمان را فرش کرده از خیال پر زدن

چشم امید پر از رؤیای من

.

.

.

تو بیا و قدمی آغاز کن

 

 

۱۹

نظرات ()



 
نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦

|||||COMA|||||

نظرات ()



نمی خواهم
نویسنده: مهسا ریحانی - شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

نمی خواهم باران را

این بوی خیس بس تو بودن را

آسمان را که به راه رفته ات اشک میریزد

نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم

...

نظرات ()



پل انگشتان
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

من به امید تلاقی نگاه

و

به امید پل انگشتان

به سکوت لبهای تو برمیگردم

...

به سکوت بر میگردم

نظرات ()



سیاه!!!!
نویسنده: مهسا ریحانی - پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

من اگر سیاه است بختم

از خودم است

و اگر خوشبختم

 لطف خداست

...

هه...چه سیاه است بختم...!!!

 

 

نظرات ()



**HEY YOU**
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

!Hey You

out there in the cold
Getting lonely, getting old, can you feel me
! Hey you

Standing in the aisles

With itchy feet and fading smiles, can you feel me
Hey you ! don't help them to bury the light
Don't give in without a fight
Hey you ! out there on your own
sitting naked by the phone would you touch me
Hey you ! with your ear against the wall
Waiting for someone to call out would you touch me
Hey you ! would you help me to carry the stone
Open your heart, I'm coming home
But it was only a fantasy
The wall was too high as you can see
No matter how he tried he could not break free
And the worms ate into his brain
Hey you ! out there on the road
Doing what you're told, can you help me
Hey you ! out there beyond the wall
Breaking bottles in the hall, can you help me
Hey you ! don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall

                (Hey You Song Lyrics
PINK FLOYD The Wall)

نظرات ()



صدای تو می آید
نویسنده: مهسا ریحانی - چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

. . .

صدای   تو   می آید که به روزگارم مست است

می خندد  و  می خنداند

. . .

نظرات ()



گرداب
نویسنده: مهسا ریحانی - سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦

دیوانه از این چرخه و بیزارم از این بازی

تا به کی گویم از بهار؟؟
آسمان رنگ زمستان دارد

و از این برزخ که پایانش به برزخ می رسد

رفته است پروردگار...

از خدای آسمان

هیچ نماندست جز سراب!

 

    نظرات ()



    wish you were here
    نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦

    ?Can you tell a green field from a cold steel rail 
    ?A smile from a veil
    ?Do you think you can tell
    ?And did they get you to trade your heroes for ghosts
    ?Hot ashes for trees
    ?Hot air for a cool breeze
    Cold comfort for change
    And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage
    ?How I wish, how I wish you were here.
    We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year,
    Running over the same old ground.
    .What have we found   The same old fears
    Wish you were here

    PINK FLOYD)
    (Wish You Were Here

    نظرات ()



     
    نویسنده: مهسا ریحانی - دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
    +*+ کما +*+
    نظرات ()



    من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم_پائولو کوئلیو
    نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦

    یکی از ترانه هایی که پائولو کوئلیو سروده است:

    "من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم

    روزی در خیابان در شهر

    پیرمردی را دیدم نشسته بر زمین

    کاسه ی گدایی در پیش, ویولونی در دست

    رهگذران باز می ماندند تا بشنوند

    پیرمرد سکه ها را می پذیرفت سپاس می گفت

    و آهنگی سر می داد

    و داستانی می سرود

    که کمابیش چنین بود

    من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم

    و در این دنیا هیچ چیز نیست

    که قبلا نشناخته باشم"

     

     

     

     

     

     

    نظرات ()



    زنده به گور_صادق هدایت
    نویسنده: مهسا ریحانی - یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦

    "...

    من دیگر نه میخواهم  ببخشم . نه بخشیده بشوم

    نه به چپ بروم و نه به راست

    می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم

    و

    گذشته را فراموش بکنم

    ..."

                                                                                                                                زنده به گورـ(صادق هدایت)

     

    نظرات ()



    ← صفحه بعد